صفحه اصلی | اخبار | سیاسی | پژوهشی | پرورشی | اجتماعی | نیروی انسانی | تربیت بدنی | حلقه های صالحین | پایگاه های بسیج | تصاویر | بخش نامه ها | کلام آسمانیان | استفتائات | بصیرت

اجازه پدر

بازدید » 9 489        

 

یک روز که همه ی اهل خانواده دور سفره ی نهار جمع بودیم، مصطفی، همان طور

پدر ما با » : که سرش را پایي ن انداخته و مشغول خوردن غذا بود آهسته به من گفت

مصطفی اخيراً پایش در جبهه مجروح .« اجازه شما بعدازظهر می خواهيم برویم منطقه

شما برای چی؟ برادرت که شهيد شده ، مسعود هم که جبهه » : شده بود . گفتم

است. من هم که باید سرکار بروم . هر جور هم که حساب کنی تو دیگر نباید بروی .

چون می دانستم «. باید بمانی تا مادرت تنها نباشد،تازه هنوز پایت هم خوب نشده

خيالت » : این قبيل دلایل برای قانع کردنش کافی نيست، آخرین تيرم را هم انداختم

». راحت! من راضی نيستم و مطلق اً هم موافقت نم یکنم

ناراحتی را کاملاً در چهره اش می دیدم، اما آن لحظه هيچ نگفت تا ١٠ دقيقه ای گذشت

ببخشيد آقا جان، من مقلد امام هستم، مقلد شما که نيستم ! »: و بالاخره به زبان آمد

». بله. مقلد امام هستی، اما رضایت پدر و مادر هم شرط است » : گفتم

». اما امام خودشان فرمودن که رضایت پدر و مادر شرط نيست » : گفت

آن روز کمی در این خصوص با هم بحث کردیم و من هم چنان با رفتنش مخالفت کردم

که دست آخر هم مصطفی با عصبانيت و ناراحتی از سر سفره بلند شد و رفت، من

هم ناراحت رفتم مغازه . چند دقيقه ای نگذشته بود که دیدم مصطفی جلوی مغازه

ایستاده و دارد نگاه می کند. همين طور که زل زده بود به من، آهسته آهسته آمد و

آقا مصطفی! اذن دخول می خوای؟ خب بيا تو »: کنار در ایستاد، اما داخل نشد . گفتم

دیگه.

در را باز کرد و آمد داخل . یک نگاهی به من کرد که من حسابی خودم را باختم . آن

چنان قيافه مظلومانه ای به خود گرفته بود که من نتوانستم تحمل کنم و زدم ز یر گریه .

آقا جان! من می خواهم شما » : بد جوری گریه می کردم . بی انصاف، کم نياورد و گفت

» را به دختر سه ساله ی اباعبدالله الحسين (ع) قسم بدهم که مانع از رفتن من نشوید

این را که گفت، من حسابی منقلب شدم . دیگر جایی برای پافشاری نبود . رگ خوابم

عيب ندارد، من سر و جانم فدای حض رت رقيه(س) »: دستش بود. گفتم

مصطفی پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسيد و رفت . اول آبان ۶٢ بود که مصطفی

[ رفت، هشتم آبان تماس گرفت و از من اجازه خواست که در عمليات [والفجر ۴

شرکت کند و من هم دعایش کردم و اجازه دادم .

روز ١٣ آبان، صبح زود بود که زنگ م نزلمان به صدا درآمد . رفتم در را باز کردم، دیدم

آمده ایم صبحانه را پهلوی شما بخوریم، نان هم » : تعدادی از دوستان هستند . گفتند

شصبم خبردار شد که کار تمام شده اما صدایم درنيامد . نشستيم و شروع .« گرفته ایم

بين این بيست و یک » : به خوردن صبحانه کردیم که سر صحبت ها باز شد و گفتند

صدایتان را بياورید پایين که » : گفتم .« شهيدی که آورده اند، آقا مصطفی هم هست

مادرش متوجه نشود.

صبحانه را که خوردیم دست جمعی از خانه زدیم بيرون و رفتيم مقربسيج تا شهدا را

ببينيم. اولين شهيدی که آوردند، مصطفای من بود . روی صورتش را قبلا باز کرده

بودند،چشمم که به جمالش افتاد، داشت می خندید. درست مثل همان خنده ای که

وقتی اجازه دادم به جبهه برود، روی لبش بود. به فدای حضرت رقيه(س).

حاج حبيب الله حاجی ميری و پسرش مصطفی

شهيد مصطفی حاجی ميری



مطالب مرتبط :
  • روایت فرمانده سپاه ولی امر از زندگی رهبری
  • به بهانه شهادت ام ابیها
  • اسامی مسئولین ستاد انتخابات جبهه متحد اصولگرایان
  • امام خامنه ای:منزل ماسازمانی است
  • تبعيت از ولي‌‌فقيه وصيت همه شهداست






  • chenjinbei | موقعیت: {cname} |تاریخ: 6/04/1397 - 01:51|

    chenlixiang | موقعیت: {cname} |تاریخ: 22/04/1397 - 04:03|


    نام:
    ایمیل:
    نظر شما:
    کد امنیتی: عکس خوانده نمی شود

    ورود کاربران

    شناسه کاربری :
    رمز عبور :

    اوقات شرعی



    نظرسنجی

    از خدمات سایت رضایت دارید؟